داستان های جغد و آتشبان

آخرین مطالب
نویسندگان

۳۳ مطلب توسط «گلرت پرودفوت» ثبت شده است

۲۱
آذر

Don't know whether this life is a shithole, or it's only me stucking in the shithole part of it...

I try to be gentle and moral centred, and go on with good intentions, yet I'm trwated as if I'm a player... Fuck this life, and fuck this shity moral of mine; I'm out!

Gonna go back to my den. See you again in a century unless something happens...

  • گلرت پرودفوت
۱۸
آذر


 در دست من همچون سراب است

دل دیوانه ام حالش خراب است


گل سرخ از ازل بویی ندارد

دلم بی تو هیاهویی  ندارد


اگرچه با تو شادم و جوانم

چو نیستی همچو بیدی مرده سانم


تو را دیدم، زیبایی چو دریا

دل دیوانه ام دارد چه حرفا


دل مرغِ قفس آوا ندارد

هوا سرد است و این جغد نا ندارد


به بالم دست گیر و مرحمش کن

بخوان نغمه که صوتت تا ندارد


کنون آید همی شعرم به پایان

چرا کین دل، دل گفتن ندارد


اگرچه هست صحبت های بسیار

ولی حرف زیاد، گفتن ندارد


پر بی بال من را تو هوا کن

دل دیوانه را هر دم صداکن


هم امروز و هم آن روز و دگر روز

سلامی هم به جغد باوفا کن


اگر بینی که شعرم ناثواب است

بگو و جهل ما را انتها کن


هم اینجا و هم آنجا و به هر جا

بیا و شعر من را با صفا کن


- جغد خسته

  • گلرت پرودفوت
۲۲
شهریور
  • گلرت پرودفوت
۲۳
مهر

نمیدونم چرا ولی بعد از مدتها دوباره دلم خواست اینجا بنویسم و این داستان رو تکمیل و ارسال کنم. 


پسری ۲۱ ساله در اتاقی در یک مطب منتظر ورود دکتر نشسته.


فلش بک

پسر پشت تلفن در حال صحبت است.

پسرک: من برای شما خیلی احترام قائلم، و دوست ندارم موجب ناراحتی خاطر شما باشم، برای همین میخواستم بدونم، اجازه دارم من هم  در شادی تولدتون با تقدیم یک هدیه ناقابل سهیم باشم؟ اگر این کار رو انجام بدم، موجب رنجش خاطرتون میشم؟


فلش بک

پسرک ۱۹ ساله چند متر جلوتر از دو دختر (یکی با موهای قهوه‌ای روشن و دیگری مشکی) منتظر تاکسی ایستاده بود. تاکسی آمد و دو دختر را سوار کرد و جلوی پسرک ایستاد. پسرک پس از گفتن مقصدش سوار تاکسی شد. پیش از آنکه راننده‌ی تاکسی حرکت کند، چند کلمه بین راننده، دختر مو مشکی و پسر رد و بدل شد، و پسر در حالی که از خشم می سوخت از ماشین پیاده شد.


فلش بک

پسرک در اتوبوس درون شهری نشسته بود و پسر موفرفری و قد بلندی در سمت دیگر اتوبوس قرار داشت. پسر موفرفری در حال صحبت با تلفن بود.

- نترس. تو خیلی خوبی. حتی از من هم بهتری! اصلا نگران ارائه‌ی کنفرانست نباش. مطمئنم که کنفرانست رو عالی میدی!

- ممنونم. تو همیشه نسبت به من لطف داشتی. 


با آنکه پسرک با پسر موفرفری فاصله داشت، اما آن صدا را به خوبی می‌شناخت. ناگهان دلش پایین ریخت...


پسر مو فرفری پرسید:

- با استاد در مورد اون مسئله هم صحبت کردی؟

- آره. گفت که از فردا دیگه توی کلاس ما به عنوان مهمان راهش نمیدن.

مسئول گرفتن بلیط‌ها وارد شد. 

پسرک بلیط پسر موفرفری را هم حساب کرد و در افکار خود فرو رفت. نمی دانست چرا این کار را کرده بود... شاید چون میخواست اگر کوچکترین دینی از پسر موفرفری بر گردنش مانده باشد، آن را بپردازد.


فلش بک

پسرک سر کلاس کنار پسری مو فرفری نشسته بود و در حالی که زیر چشمی دختر ۲۱ ساله ی مو قهوه‌ای را نگاه میکرد با بقیه‌ی پسرها مشغول صحبت بود.


فلش بک

پسر در حال صحبت با استاد. 


- سلام استاد. راستش دیدم شما این ساعت اینجا کلاس دارید، این ساعت کلاسی ندارم، اگه اشکالی نداشته باشه میخواستم این جلسه سر این کلاستون حضور داشته باشم.

- اشکالی نداره، بیا تو!


دختر مو قهوه ای از ورود پسرک به کلاس شوکه شد.


فلش بک

دو دختر در حال خروج از دانشگاه هستند و پسری پشت سر آنها در حرکت است. یکی از دخترها موی مشکی و چهره ای عبوس دارد و دیگری چشم ها و موهای قهوه ای.  پسر همچنان پشت سر آنها در حرکت است و در حالی که در حال صحبت با تلفن همراه است، حرف های دخترها را به دقت گوش می کند.


دختر مو قهوه‌ای: آره. دیروز هم یه خواستگار اومده بود برام. وقتی بهش جواب رد دادم فهمیدی چی گفت؟

- نه. چی گفت؟

- بهم گفت دیگه کسی مثل من پیدا نمی‌کنی. 

دختر مو مشکی به حالت متلک گفت: بهش میگفتی دقیقا نکته اش همینه! 

دختر مو قهوه‌ای خنده ی ریزی کرد. 


پایان فلش بک


دکتر وارد اتاق می شود.


- خب فرمودید مشکلتون چیه؟

-راستش دوستام ازم خواستن بیام پیش شما. احساس می کنم که دیگه هیچی احساس نمیکنم. فکر می کنم یه نوع افسردگی شدیده.

  • گلرت پرودفوت
۱۲
مرداد


"باختم"


وقتی "باختم" مسیر را یافتم


در بزرگراه زندگی"راهت" همواره "راحت" نخواهد بود 

 

هر"چاله ای" "چاره ای" بهت خواهد آموخت 

 

"دوباره" فکر کن 


فرصتها دوباره تکرار نمیشوند 


بکوش و نا امیدی را بکش

 

برای جلوگیری از پسرفت "پس" باید رفت 


- نویسنده ناشناس

  • گلرت پرودفوت
۰۹
آذر

"هزینه ی خرید کتاب زیاد نیست! نخواندن کتاب برای شما هزینه ی سنگین تری در پی خواهد داشت. وقتی کتاب می خوانی، خودت را در معرض جهان و افق جدیدی قرار میدهی تا آنها را کشف کنی. آیا تا به حال خواسته ای که بنشینی و با بزرگترین رهبران یا معروف ترین متفکران غذا بخوری؟ وقتی کتاب هایشان را میخوانی، می توانی. خودت را در معرض ایده های جدید قرار میدهی و ایده های جدید، بذرهایی است که در قلب و ذهنت رشد می کند."


- قسمتی از کتاب "دوازده ستون" اثر جیمز روهن و کریس ویدنر

  • گلرت پرودفوت
۲۵
شهریور

یکی از ساعت های بعد از ظهر، سرسرای بزرگ هاگوارتز:

ملت دانش آموز در سرسرای بزرگ جمع بودند و به قطرات گرمای آتشین که از سقف جادویی بر سرشان میبارید نگاه میکردند و در همان حال فکر میکردند که چرا در این وقت روز در اینجا جمع شده اند.
- من فکر کنم میخوان کیک بدن!
- یکی امتیاز منو بده بیاد! من خفنم! من رول های خوب خوب مینویسم! اگه قهرمان نشم همتونو به بوق میکشم! چرا از هر چونصد نفر که توی هافلپاف گروهبندی میشن، هونصد نفر لاگ اوت میکنن و دیگه لاگ این نمیکنن؟! ریونکلا باید برای این موضوع پاسخگو باشه! ازشون چونصد امتیاز کم کنین یا همتونو آتیش میزنم!
- در کلاس های دانگ نورانی شرکت کنید! تا بتونید چهارزانو از زمین بلند بشید..!
- دروغ میگه! جنس قلابی بهتون میندازه که به جای اینکه دنیا به صورت افقی دور سرتون بچرخه، به صورت عمودی چرخش پیدا کنه و زمین جلوی چشمتون به جای چپ و راست رفتن، بالا و پایین بره!
- آقا یکی به داد برسه! ما شکسپیر که از اعضای قدیمی ریونکلاس رو آوردیم توی هاگ رول زده در حد هملت، استاد بهش دو داده. نویسنده ی بیچاره بعد از چونصدسال در نهایت "نبودن" رو انتخاب کرد و دار فانی رو وداع گفت..!

همچنان که وضعیت سرسرا کم کم در حال تبدیل شدن به میدان جنگ بود، سیوروس اسنیپ، مدیر فعلی مدرسه از روی صندلی بزرگ و مجلل خود بلند شد و به اساتید که در کنارش نشسته بودند نگاه کرد، تنها یک صندلی در سمت راستش خالی بود.

اسنیپ در حالی که مثل همیشه ابری از دود در بالای سرش شکل گرفته بود و چهره اش بسیار با ابهت بود، به ارامی ردای سیاهش را که دوردوزی های سبزداشت تکانی داد وسپس دستانش را بر هم زد. سالن در کسری از ثانیه در سکوت غرق شد.
- اولا که گروه شما جلوئه و اگه اعتراض کنین، همینجا هاگ رو میبندیم و میریم خونمون که شما بمونین و هاگتون. بعد از اون، هملت که سهله؛ اودیسه هم اگه تحویل بدید، چون نمره دهی یه چیز سلیقه ایه، تا زمانی که استاد نخواد، بیشتر از دو نمیگیرید! ...در هر صورت، خواستم اینجا جمع بشید تا پیرامون پاره ای مسایل با شما صحبت کنم. اولین مورد در خصوص مسله جام آتش هست...

سوروس اسنیپ نگاهی به صندلی خالی در میان صندلی مدیران کرد و ادامه داد.
- دانش آموزان عزیز و گرامی... جام آتش بدون هیچ برنده ای، به انتخاب اکثریت قهرمانان، به اتمام میرسه... امیدوار بودم که اتفاق بدی نیفته... ولی متاسفانه مسائلی پیش اومد که داشت حاشیه به وجود می آورد، پس با هماهنگی و نظر اکثریت قهرمانان همینجا تموم میشه. این وسط قهرمان گروه ریونکلا که از نظر امتیازی از بقیه جلوتر بود رو بوق هم حساب نکردیم و هرچی بوق بوق کنه، تصمیم ما گرفته شده!

- ببخشید استاد... نمیشه جام قهرمانی هاگوارتز رو هم همینجوری با موافقت سه تا گروهی که اول نشدن منحل کنیم؟!

سوروس اسنیپ پس از کمی اندیشه به سمت دانش آموز هافلپافی رفت و پس از کشیدن دستی بر سر دانش آموز، لبخندی بر لبانش نقش بست و این لبخند، شلوار دانش آموز بیچاره را به رنگ گروهش در آورد!

سوروس اسنیپ عادت به مهربان بودن نداشت اما شاید این بار را میتوانست فاکتور بگیرد...
- دویست و پنجاه امتیاز برای هافلپاف! برای هوش ریونکلایی این دانش آموز هافلپافی!

حالا هافلپاف با پانزده امتیاز از ریونکلا پیش افتاده بود اما سوروس اینجا متوقف نمیشد..! او باید بیش از این ریونکلا و تلاش اعضایش را به سخره میگرفت. کاری که در طول ترم بارها انجام داده بود و با جسارت تمام پس از آن سرش را بالا میگرفت!


فلش بک! جلسه ی شبانه ی مدیران گروه های چهارگانه به همراه مدیر هاگوارتز (منهی مدیر ریونکلا، لینی وارنر)

- سوروس راس میگه! یکی از ما سه تا گروه باید قهرمان بشه. مهم نیس کدوم، ولی باید یکی از ماها باشه! نباید بذاریم اونایی که از ما نیستن قهرمان هاگوارتز بشن و راس راس جلوی ما رژه برن!
- من میگم به جای این کار، تالار خصوصیشون رو آتیش بزنیم و بگیم چون قلعه رو سوزوندن، هفتصد امتیاز ازشون کم میشه. اینجوری هم هافل که یکی از ماست اول میشه، هم ریونکلا آخر میشه. نظرتون چیه؟!
- من فکر بهتری دارم، وندل! یادتونه پروفسور دامبلدور توی کتاب الکی الکی به گریف امتیاز میداد و گریف رو قهرمان میکرد..؟! من میگم ما هم همین کار رو بکنیم ولی برای گروه های غیر ریونکلا! برای این کار، باید بین خودمون تایین کنیم که کدوم گروه چندم بشه.

سوروس اسنیپ پس از گفتن جمله ی آخر، سه تکه چوب را از جیبش در آورد که نام های اسلیترین، گریفیندور و هافلپاف بر روی آنها به چشم میخورد. سوروس اسنیپ پس از نشان دادن آنها به نمایندگان گروه ها، چوبها را پشت سرش برد و پیش از آنکه برای کشیده شدن جلو بیاوردشان، با سه چوب دیگر که بر روی هرسه ی آنها عبارت اسلیترین قرار داشت، تعویض کرد. به این ترتیب، گروه های اول تا سوم به قید قرعه انتخاب شد.


پایان فلش بک!

سوروس اسنیپ به سمت میز گروه گریفیندور و جایی که هری پاتر نشسته بود رفت. اعضای گریفیندور خاطره ی خوشی از سوروس اسنیپ در یادهایشان نداشتند. آنها تلاش می کردند بهترین خاطره ی خود در مورد سوروس اسنیپ را به یاد بیاورند. بالای سر شاگردان گریفیندوری ابر سفید رنگی تشکیل شد و بهترین خاطره ی آنها از سوروس اسنیپ در میان آن ابر، نقش بست.

خاطره‌ی در ابر:

یک سال پیش، شاگردان گریفیندور به همراه سایر شاگردان گروه های چهارگانه در سرسرا منتظر شروع ترم هاگوارتز بودند. سوروس اسنیپ پس از سخنرانی قرای خود در اولین دوره ی مدیریتش، نگاهی به هری پاتر سر میز گریفیندور انداخت و گفت:
- با توجه به قانون شکنی ها و گاوبندی‌ها با مدیر سابق، آلبوس دامبلدور توسط هری پاتر، چهارصد و نود و نه امتیاز از گریفیندورکم میکنم. اون یه امتیاز رو هم به خاطر مامان هری بهتون بخشیدم!


سوروس اسنیپ برای گریفیندوری ها همان معنی را داشت که گرگ برای گله! گریفیندور اگر تنها پنجاه امتیاز از دست میداد، باز هم در ترم هاگوارتز آخر می شد!

- به گریفیندور، با اینکه تک تکشون رو مخ من هستن و ازشون کلا به خاطر کله زخمی متنفرم، پانصد و پنجاه امتیاز میدم، دلیلش هم به خودم مربوطه. نتیجه نهایی امتیازات این گروه هزار و هفتصد و چهل و دو هست!

کسی دلیل این حرکت سوروس اسنیپ که کاملا با ایفای نقشش در تضاد بود را نمیدانست و سالن هنوز در شوک قرار داشت. پس از چند دقیقه آرسینوس جیگر که با اینکه یکی از اساتید محسوب میشد، سر میز گریفیندوری ها نشسته بود، شروع به دست زدن کرد و اعضای گریفیندور هم به تبعیت از او، دست زدند.

سوروس اسنیپ در نهایت به سر میز گروه اسلیترین رفت. دستی به شانه ی پسرخوانده اش گذاشت و چون "دلش میخواست" پانصد و پنجاه امتیاز به اسلیترین اضافه کرد. با توجه به این، اسلیترین با هزار و هفتصد و پنجاه و چهار امتیاز از سایر گروه ها پیش افتاد.

سوروس اسنیپ داشت به سمت جایگاهش باز میگشت که صدایی از میان استادان گفت:
- و برای ریونکلا به خاطر اینکه بدون اونها هاگوارتز یه دشت لم یزرع میشد، کار گروهی خوبشون و تلاششون برای نگه داشتن آرامش در هاگوارتز از جلسه ی دوم به بعد با وجود تیکه هایی که در طول ترم از جهت های مختلف بهشون مینداختن و هنوز هم میندازن... ؟!

پروفسور پرودفوت منتظر بود تا سوروس اسنیپ حداقل شصت امتیاز به گروهش بدهد و ریونکلا باز اول شود اما رفتار پروفسور اسنیپ جور دیگری بود. پروفسور اسنیپ پس از گذراندن تک تک ریونکلایی ها از تیغه ی عدالتش، در حالی که برای بازیابی قوایش مشغول خوردن شیر موز و پسته و چیزهایی از این قبیل بود، سرسرا را ترک کرد و ملت را با حوضشان تنها گذاشت!

شاگردان گروه های اسلیترین، گریفیندور و هافلپاف با اینکه میدانستند این ترم هاگوارتز از بدترین ترم های تاریخ هاگوارتز و بدترین ترم هاگوارتز به صورت حداقل در سه ساله ی اخیر بوده، از ترس اینکه مبادا مورد خشم مدیر ارشد زوپس نشین قرار گرفته و پروفسور مذکور پس از تجدید قوا، آنها را نیز از تیغ عدالتش بگذراند، زبان به کام گرفتند و دم نزدند.و بدین ترتیب نوزدهمین ترم تابستانی هاگوارتز به پایان رسید... در حالی که همه (گور بابای ریونکلایی ها) شاد و خوشحال بودند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردند! کور شود هر آنکه نتواند دید!
  • گلرت پرودفوت
۱۶
شهریور

پس از پایان نبرد، قسمتی از خاطراتم که مربوط به طلسم ها و جادوهایی که بلد بودم بود، بهم برگشت. به یاد آوردم که قبلا یک جادوگر با کلاس کاری یخ بودم و یک موجود عنصری رو تحت فرمان داشتم. اما حالا شک دارم اون موجود به ندای من پاسخ بده... حالا من موجود دیگری بودم... یک شوالیه‌ی مرگ... یک شیطان!

زمانی که به عنوان شوالیه‌ی مرگ تایید می‌شدم، نیروهای تازیانه مشغول آماده سازی پایگاهی خارج از قلعه‌ی آرکروس (Archerus) بودند و لرد مورگرین، فرمانده‌ی شوالیه‌های مرگ مسئولیت این حمله رو به عهده داشت.

آکروس بزرگترین قلعه‌ی معلق رژیم تازیانه است. این قلعه ده هزار شوالیه‌ی مرگ و تعداد زیادی از موجودات وفادار به تازیانه رو در خودش جا داده و گفته میشه یک حمله‌ی مستقیم این قلعه میتونه حتی قلعه‌ی قدرتمند ناکسراماس (Naxxramas) رو هم درهم بشکنه.

قلعه از دو طبقه تشکیل شده. طبقه‌ی بالایی محل آموزش جادوهای سیاه به شوالیه‌های مرگه و مرکز فرماندهی هم در مرکز همین طبقه قرار داره. طبقه‌ی پایینی محل تجمع سربازهاست و اسلحه خانه و میدان مبارزه در این طبقه در نظر گرفته شده. زمانی که شاه لیچ توی قلعه حضور نداره، فرماندهی قلعه به عهده‌ی لرد موگرین‌ـه و معمولا میشه توی مرکز فرماندهی پیداش کرد.

پس از یادگرفتن مسائل ابتدایی در مورد جادوی خون و جادوی نامقدس، به فرمان لرد موگرین به پایگاه تازیانه که بر روی زمین قرار داشت اعزام شدم تا در جنگی که پیش رو بود شرکت کنم. لرد موگرین پیش از فرستادن من به میدان نبرد، یک دیو (Ghoul) و یک اسب جنگی داد که در کشت و کشتار به من کمک کنند. از نظر قدرت جادویی مشکلی نداشتم اما هنوز به تمرین بیشتر برای استفاده از سلاح‌ها نیاز داشتم.

سوار بر اسب سیاه

من و دیو تحت فرمانم

  • گلرت پرودفوت
۱۴
شهریور

گفت "برخیز!" و من اونجا بودم! گرسنه و با ذهنی که مه دورش رو گرفته بود. بر پا ایستادم و به شخصی که در برابرم بود نگاه کردم. شخص، با من شروع به سخن گفتن کرد.

"هر چیزی که من هستم... خشم... ظلم و انتقام رو به تو هدیه میکنم ای شوالیه‌ی منتخب من! من به تو فناناپذیری دادم تا پیام آور شروع عصر تاریک جدیدی برای تازیانه باشی! تو بازوی من برای مجازات هستی! هرجا که سیر می کنی، عذاب به دنبالت به اونجا خواهد اومد. حالا برو و سرنوشتت رو پیدا کن!"

این حرفهای شاه لیچ رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. انگار با سنگ بر روی ذهنم کنده کاری شده باشن. پس از اون، فرمانده رازویوس من رو به سربازخونه برد و یک دست زره مخصوص شوالیه های مرگ رو بهم داد. زره کاملا سیاه بود و یه باشلق سیاه رنگ داشت. شنلی هم به لباسم وصل شده بود که آبرومند باشه و آبروی شوالیه‌های مرگ رو حفظ کنه. در کل، لباسی بود که هرکس اون رو از دور میدید، با تمام سرعت به جهت مخالف می گریخت!

پس از پوشیدن لباس، فرمانده در مورد تیغه‌های حکاکی شده (Runeblades) توضیحاتی داد. گفت تیغه های حکاکی شده نیروی مرگ، یخ و خون رو درون خودشون ذخیره میکنن و به شوالیه‌ی مرگ در زمان مبارزه کمک میکنن. پس از اون از من خواست تا سلاحی انتخاب کنم و پس از آموزش دیدن، روی شمشیری که انتخاب کرده بودم، بدون اینکه بدونم چرا، "یخ" رو حکاکی کردم.

زمانی که شمشیرم رو آماده کردم، رزویوس گفت که این گرسنگی که احساس میکنم رو همه‌ی شوالیه‌های مرگ اجساس میکنن. پس به عنوان آخرین آزمایش، فرمانده از من خواست که توانایی مبارزه‌ی خودم رو نشون بدم و توی یه نبرد، یکی از افرادی که برای شوالیه‌ی مرگ استحقاق نداشتن رو توی یه نبرد برابر شکست بدم تا این گرسنگی رو تغذیه کنم.

شمشیرم رو در دست گرفتم و حریفم رو انتخاب کردم. یک انسان! بهش فرصت دادم سلاح و زرهش رو انتخاب کنه و بعد، مبارزه شروع شد. از نحوه‌ی مبارزه‌اش معلوم بود قبلا یه مبارز بوده و شمشیرزنی رو خوب بلده. قوی بود و با قدرتی که داشت تونست چند ضربه بهم وارد کنه. چند ضربه بهش وارد کردم ولی هیچکدوم کاری نبودن. پای چپم زخمی شده بود و به سختی خودم رو سر پا نگه داشته بودم. نمیتونستم شکست بخورم... نباید شکست میخوردم... چیزی در ذهنم شکل گرفت. دستم رو به سمت رقیبم گرفتم و فریاد زدم منجمد بشو!

از دستی که به سمت رقیبم گرفته بودم هوای سردی خارج شد که حاظر بودم شرط ببندم تا مغز استخوان اون انسان رو منجمد کرد. حرکاتش کند شده بود و ضرباتش دیگه اون قدرت رو نداشت و به راحتی دفاع میشد. تمام زورم رو جمع کردم و با یک ضربه سرش رو از تنش جدا کردم!

از زمین مبارزه که خارج می‌شدم، رزویوس مشغول تشویق من بود اما من خاطراتی رو به یاد می‌آوردم از یه سرزمین سرسبز با پرچم‌هایی آبی رنگ. پرچم های آبی رنگ سوختند و سپس پرچم‌ها به رنگ قرمز جای اونها رو گرفتند. خیلی گنگ بود... خیلی سطحی... اما در کنار اونها، چیزهای دیگه ای رو هم به یاد آوردم و اون هم این بود که من پیش از این یک جادوگر بودم، و یک قهرمان!

آوندیر شوالیه ی مرگ!

آوندیر قهرمان سیلورمون! (پیش از مرگ)

  • گلرت پرودفوت
۳۱
مرداد

شب مهتابی بود. بر روی زمین اتفاق خاصی در حال جریان نبود اما در آسمان... چرا!
در زیر نور ماه، دو موجود در آسمان هنرنمایی میکردند. اوج می گرفتند... شیرجه میزدند... و گاهی هم آتش بازی..! حدوداً یک ساعت پیش این بازی شروع شده بود و شرکت کنندگان این بازی، اکنون فاصله ی نچندان کمی با نقطه ی شروع پیدا کرده بودند.

  • گلرت پرودفوت