داستان های جغد و آتشبان

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۷ IQ test
  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۵:۰۱ 8.8.72
نویسندگان

خیلی خوش اومدی!

سه شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۴۹ ب.ظ
خوش اومدی عزیزم. بعد از این همه سال، هر روز از دوری تو غمگین بودم. گاهی حتی از دوری تو گریه ام می گرفت. وقتی فهمیدم دوباره پیشم برگشتی، اینقدر خوشحال شدم که فقط اشک از چشمام جاری نشد...

از اینکه دوباره برگشتی توی سینه ی خودم خیلی خوشحالم. جاییت چیزیش نشده؟! زخمی نشدی ...؟!

چرا اینقدر ضعیف شدی؟! چرا صورت سرخ همیشگی ـت زرد شده؟! جاییت درد نمی کنه؟!

حالا که برگشتی پیش خودم، دیگه هیچ کدوم از این ها مهم نیست. الان من و توئیم و یه دنیا که منتظره توسط ما دوتا فتح بشه. فقط من و تو!

راستش الان یاد 'داستان یک ساعت' اثر کیت چوپین افتادم. همه ی کسایی که من رو میشناختن می خواستن بهم دلداری بدن ولی وقتی دیدن تا این اندازه خوشحالم همه شُکه شدن! حتی یکی از بهترین دوستام بعد از شنیدن صدام، ازم پرسید: "تو چرا این قدر حالت خوبه، لعنتی؟!"

قلب عزیزم، به خونه خوش اومدی! دلم واست لک زده بود. دیگه تو رو به هیچکس نمیدم! تو فقط مال خود خودمی! هرکس هم که تو رو بخواد... یک بار تو رو سرخ و سر حال به بهترین کسی که سراغ داشتم سپردم و اینطوری بر گردوندت. وای به حال بقیه...

قلب بزرگ و قشنگم، قلب پشمالوی خودم، تو رو با قلب هیچ کس دیگه عوض نمی کنم!

باز هم میگم، به خونه خوش اومدی! خیلی خوش اومدی!

۹۴/۰۲/۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰
گلرت پرودفوت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی