داستان های جغد و آتشبان

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۷ IQ test
  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۵:۰۱ 8.8.72
نویسندگان

۱۹:۵۷۲۲
شهریور
گلرت پرودفوت
۰۰:۰۹۰۶
بهمن

ای کاش همه شغلشان را مثل آتشنشان های کشورم انجام میدادند.


02

ate Aterban
۰۵:۰۱۲۳
مهر

نمیدونم چرا ولی بعد از مدتها دوباره دلم خواست اینجا بنویسم و این داستان رو تکمیل و ارسال کنم. 


پسری ۲۱ ساله در اتاقی در یک مطب منتظر ورود دکتر نشسته.


فلش بک

پسر پشت تلفن در حال صحبت است.

پسرک: من برای شما خیلی احترام قائلم، و دوست ندارم موجب ناراحتی خاطر شما باشم، برای همین میخواستم بدونم، اجازه دارم من هم  در شادی تولدتون با تقدیم یک هدیه ناقابل سهیم باشم؟ اگر این کار رو انجام بدم، موجب رنجش خاطرتون میشم؟


فلش بک

پسرک ۱۹ ساله چند متر جلوتر از دو دختر (یکی با موهای قهوه‌ای روشن و دیگری مشکی) منتظر تاکسی ایستاده بود. تاکسی آمد و دو دختر را سوار کرد و جلوی پسرک ایستاد. پسرک پس از گفتن مقصدش سوار تاکسی شد. پیش از آنکه راننده‌ی تاکسی حرکت کند، چند کلمه بین راننده، دختر مو مشکی و پسر رد و بدل شد، و پسر در حالی که از خشم می سوخت از ماشین پیاده شد.


فلش بک

پسرک در اتوبوس درون شهری نشسته بود و پسر موفرفری و قد بلندی در سمت دیگر اتوبوس قرار داشت. پسر موفرفری در حال صحبت با تلفن بود.

- نترس. تو خیلی خوبی. حتی از من هم بهتری! اصلا نگران ارائه‌ی کنفرانست نباش. مطمئنم که کنفرانست رو عالی میدی!

- ممنونم. تو همیشه نسبت به من لطف داشتی. 


با آنکه پسرک با پسر موفرفری فاصله داشت، اما آن صدا را به خوبی می‌شناخت. ناگهان دلش پایین ریخت...


پسر مو فرفری پرسید:

- با استاد در مورد اون مسئله هم صحبت کردی؟

- آره. گفت که از فردا دیگه توی کلاس ما به عنوان مهمان راهش نمیدن.

مسئول گرفتن بلیط‌ها وارد شد. 

پسرک بلیط پسر موفرفری را هم حساب کرد و در افکار خود فرو رفت. نمی دانست چرا این کار را کرده بود... شاید چون میخواست اگر کوچکترین دینی از پسر موفرفری بر گردنش مانده باشد، آن را بپردازد.


فلش بک

پسرک سر کلاس کنار پسری مو فرفری نشسته بود و در حالی که زیر چشمی دختر ۲۱ ساله ی مو قهوه‌ای را نگاه میکرد با بقیه‌ی پسرها مشغول صحبت بود.


فلش بک

پسر در حال صحبت با استاد. 


- سلام استاد. راستش دیدم شما این ساعت اینجا کلاس دارید، این ساعت کلاسی ندارم، اگه اشکالی نداشته باشه میخواستم این جلسه سر این کلاستون حضور داشته باشم.

- اشکالی نداره، بیا تو!


دختر مو قهوه ای از ورود پسرک به کلاس شوکه شد.


فلش بک

دو دختر در حال خروج از دانشگاه هستند و پسری پشت سر آنها در حرکت است. یکی از دخترها موی مشکی و چهره ای عبوس دارد و دیگری چشم ها و موهای قهوه ای.  پسر همچنان پشت سر آنها در حرکت است و در حالی که در حال صحبت با تلفن همراه است، حرف های دخترها را به دقت گوش می کند.


دختر مو قهوه‌ای: آره. دیروز هم یه خواستگار اومده بود برام. وقتی بهش جواب رد دادم فهمیدی چی گفت؟

- نه. چی گفت؟

- بهم گفت دیگه کسی مثل من پیدا نمی‌کنی. 

دختر مو مشکی به حالت متلک گفت: بهش میگفتی دقیقا نکته اش همینه! 

دختر مو قهوه‌ای خنده ی ریزی کرد. 


پایان فلش بک


دکتر وارد اتاق می شود.


- خب فرمودید مشکلتون چیه؟

-راستش دوستام ازم خواستن بیام پیش شما. احساس می کنم که دیگه هیچی احساس نمیکنم. فکر می کنم یه نوع افسردگی شدیده.

گلرت پرودفوت
۰۶:۲۸۱۲
مرداد


"باختم"


وقتی "باختم" مسیر را یافتم


در بزرگراه زندگی"راهت" همواره "راحت" نخواهد بود 

 

هر"چاله ای" "چاره ای" بهت خواهد آموخت 

 

"دوباره" فکر کن 


فرصتها دوباره تکرار نمیشوند 


بکوش و نا امیدی را بکش

 

برای جلوگیری از پسرفت "پس" باید رفت 


- نویسنده ناشناس

گلرت پرودفوت
۰۰:۱۲۲۰
فروردين

به گمان من هر ادمی را کله شقی هایش میسازد، یعنی به اعتبار مقدار کله شقی اش آدم است. البته منظورم خود خواهی هاش نیست. حساب خود خواهی از غرور به کلی جداست و کله شقی جزئی از غرور است، جزء مشاهده شدنی غرور است.

آدم خود خواه آدم درمانده مفلوک توسری خور بدبخت سیه روزی ست که تن به هرجور نوکری میدهد به این دلیل که فقط خودش را میخواهد و هیچ چیز توی دنیا به اندازه جود خودش و زنده ماندن خودش برایش اهمیت ندارد.به این ترتیب، شرف هم برایش اهمیت ندارد، اخلاق هم برایش اهمیت ندارد، سلامت روح هم برایش اهمیت ندارد، خانواده و دوست و ملت و میهن و مردم هم برایش اهمیتی ندارد. پای شما را هزار بار می بوسد به این دلیل که می ترسد مبادا به خود او صدمه ای بزنید.

من آدم های واقعا تنومندی را دیده ام که تا شده، خم شده، فرو افتاده، سر به زیر، له شده با مو های فلفل نمکی و چشم های پر از مکر و حیله، به شکلی جلوی رئیس شان ایستاده اند که انگار امده اند تا بطور نا مشروع، تقاضای ده شاهی پول نقد بکنند؛ و وقتی حرف میزنند با صدایی مثل وزوز دوردست مگس های طلایی-صدایی که می بایست با گاز انبر از ته چاه بیرون کشیده شود تا شنیده شود- واقعا ترحم و شفقت انسان را بر می انگیزند. این ها آدم هایی هستند خود خواه-که دست بر غذا هیچ رئیس خوبی هم دوستشان ندارد و فقط از گرده ی انها کار می کشد. البته یک رئیس عاقل در یک نظام بروکراتیک، هیچ وقت آدم های کله شق را هم دوست ندارد. و چه بهتر. اما... آدم کله شق مغرور، آدمی است که به خاطر هدفی، ایمانی، اعتقادی، باوری حاظر است به راحتی تمام زندگی و خودش را فدا کند.

بنابراین یک آدم مغرور و یک آدم خود خواه هیچ وجه تشابهی با هم ندارند، و حتی در تضاد و در مقابل هم هستند. فقط یک مسئله هست، و آن

اینکه آدم های خودخواه - به ذلیل بودن بیش از حد و آگاهی بر این ذلت معمولا رسمشان است که آدم های مغرور و کله شق را خود خواه معرفی کنند تا از این رهگذر، به خودشان اهمیت واعتبار بخشیده باشند و راه و رسم خودشان را توجیح کرده باشند.

به هر حال حرفم این بود که هر آدمی را کله شقی های و یک دندگی هایش می سازد.

هر سازش یک عامل سقوط دهنده است؛ حالا چه مقدار باعث سقوط می شود مربوط می شود به نوع سازش. و منظور من از سازش، فدا کردن یک باور و اعتقاد است در زمانی که هنوز به صحت آن باور و اعتقاد، ایمان داریم.

کله شقی، زندگی را به طرز خاصی شیرین و دردناک میکند؛ اما گذشته از مزه ی زندگی به آن مفهوم میدهد، رنگ می دهد، و شکل قابل قبول و ستایش میدهد.

آدم کله شق آنقدر راحت می خوابد و آنقدر خواب های خوب می بیند که همین و فقط همین به زنده ماندن می ارزد.

آدم کله شق توی بیشتر قمار ها می بازد؛ اما باختن آزارش نمی دهد؛ چون چیزی را می بازد که برایش اهمیت ندارد و چیزی را توی قلبش نگه می دارد که عزیز و فنا نکردنی است.

آدم کله شق، در بعضی از شرایط خاص اجتماعی، از صد در که وارد بشود از نود در با تیپا بیرونش می اندازند؛ اما او در عین حال که عصبانی و ناراحت است یک جور رضایت عمیق تری در وجودش حس می کند. انگار که وسط یک تابستان داغ و سوزان کویری، از پی ساعت ها تشنگی، یک کاسه پر از آب و یخ با شربت به لیمو به دستش داده اند.

آدم کله شق باج نمی دهد، باج نمی گیرد، دزدی نمی کند، با دزد ها کنار نمی آید، به دوستانش و میهنش خیانت نمی کند،

برای هر بیگانه و هر ارباب دم تکان نمی دهد، "بد" را به انواع و اقسام و طبقات مختلف تقسیم نمی کند تا چند نوع و چند درجه و چند طبقه از "بد" را قبول داشته باشد و چند طبقه و نوع را رد کند -و همیشه بگوید "خب این کار خیلی بد نیست" یا "می دانی این پولی که من گر فته ام حالت حالت باج ندارد و یک جور کار مزد است ... بد نیست..." و الی آخر

ate Aterban
۲۲:۱۰۱۶
اسفند

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of a probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one

Well, those who speak know nothin'
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heart

ate Aterban
۰۳:۱۴۰۶
اسفند

میدانستم که حماقت است، میدانستم که با برداشتن یک قدم خود را از شر گرمای این آفتاب نجات نخواهم داد. اما یک قدم برداشتم تنها یک قدم به جلو و این بار مرد عرب بی آنکه از جای خود بلند شود چاقوی خود را از جیب در آورد و در آفتاب آن را به رخ من کشید. نور روی تیغه فولادی آن تابید و و همچون تیغه دراز درخشانی به پیشانی ام خورد. در همن لحظه ناگهان قطرات عرقی که در ابروانم جمع شده بود بر روی پلک هایم سرازیر شد و آنها را با پرده ضخیم و ولرمی  پوشاند. چشمانم در پس این پرده اشک و نمک کور شده بود.

دیگر چیزی جز سنج های خورشید را روی پیشانی ام حس نمیکردم و به طور نا محسوسی تیغه درخشانی را که در مقابلم همچنان از چاقو می جهید. این شمشیر سوزان، مژگانم رامی خورد و در چشمان دردناکم فرو می رفت. در این موقع بود که همه چیز لرزید. دریا دمی سهمگین و سوزان زد. به نظرم آمد که آسمان در سراسر پهنه گسترده اش برای فرو باریدن آتش شکافته است.

همه وجودم کشیده شد ودستم روی هفت تیر منقبض شد، ماشه رها شد ومن شکم صاف قنداق هفت تیر را لمس کردم. در این موقع بود که، در صدایی خشک و در عین حال گوش خراش، همه چیز شروع شد، من عرق و آفتاب را از خود دور کردم.

فهمیدم که موازنه روز را و سکوت استثنایی ساحل دریایی را که در آن شادمان بوده ام به هم زده ام. آن وقت، چهار بار دیگر هفت تیر را روی جسد بی حرکتی که گلوله ها در آن فرو می رفتند و ناپدید می شدند، خالی کردم. و این همچون چهار ضربه کوتاه بود که بر در بدبختی می نواختم.

ate Aterban
۰۵:۰۸۰۹
آذر

"هزینه ی خرید کتاب زیاد نیست! نخواندن کتاب برای شما هزینه ی سنگین تری در پی خواهد داشت. وقتی کتاب می خوانی، خودت را در معرض جهان و افق جدیدی قرار میدهی تا آنها را کشف کنی. آیا تا به حال خواسته ای که بنشینی و با بزرگترین رهبران یا معروف ترین متفکران غذا بخوری؟ وقتی کتاب هایشان را میخوانی، می توانی. خودت را در معرض ایده های جدید قرار میدهی و ایده های جدید، بذرهایی است که در قلب و ذهنت رشد می کند."


- قسمتی از کتاب "دوازده ستون" اثر جیمز روهن و کریس ویدنر

گلرت پرودفوت
۲۱:۴۶۱۴
مهر

تمرین نویسندگی 

به اطرافم نگاه میکنم تا چیزی ببینم و راجب اطراف بنویسم.فقط آشفتگی، شلختگی و ندانم کاری هایم را میبینم. تلوزیون روشن است اما تصویری نمیبینم.باید بلند شوم و این ظرف های لعنتی را بشورم، اما انگار دنیا برای من تمام شده. هیچ وقت نمیدانم برای چه باید بلند شوم. مشکل من با همین بلند شدن است اگر نه من که کار هایم را بهتر از هرکسی انجام میدهم. این را همه میدانند، ولی خدا میداند تا کی نخواهم دانست که چرا باید بلند شوم. اصلا تمام کار های زندگی به چه درد آدم میخورد؟ با این افکاری که توی سرم است اکنون بایدزیر یک متر خاک می بودم، ولی باز هم نمیدانستم چرا باید بلند شوم و تیغ را روی رگ دستم بکشم تا بروم زیر یک متر خاک. اگر اینجا هستم، سیصد کیلومتر دور از خانه، مثلا درس می خوانم تا مهندس بشوم، دو دلیل دارم. برایم هیچ تعجبی ندارد که هیچکدام از این دو دلیل خودم یا چیزی برای خودم نیست. احساس میکنم تمام لذات این دنیا را چشیده ام یا میدانم چگونه است. میدانم پس از آن باز هم به زندان افکارم باز خواهم گشت. وقتی شما در افکار خود زندانی می شوید برایتان فرق ندارد کجا باشید. همیشه زندانی هستید.(الان آن افکارم می گوید این درست نیست. نمیتوانی بگویی زمانی که در اتاقت هستی و زمانی که بالای کوه در طبیعت نشسته ای د آن وقتی که با دوستت در ساحل قدم میزدی زندان افکارت به یک اندازه تنگ می نمود)

شاید راست میگوید.افکار من همیشه گفته هایم را نقص میکند. همیشه یک استثنا پیدا می کند. همیشه به من می گوید همه چیز نصبی است اما نمیدانم چرا خوش مطلق است.

خوب، بد، زشت، زیبا در ذهن من متفاوت معنا میشود. اصلا نمیدانم آنجا چه اتفاقی می افتد.

قرار بود راجب افکارم بنویسم اما بیشتر نوشته ام راجب افکارم بود. انگار آنها توی دفترم هم نفوذی دارند. راستش خسته شده ام تنها وقتی که سنگینی افکارم را احساس نمیکنم، در خواب است. وقتی بی خواب می شوم درد میکشم. خدا سر شما نیاورد.


ate Aterban
۱۴:۴۸۰۷
مهر

سلام


همه میگن سرانه کتابخوانی پایینه.مردم مطالعه ندارن.دانشجو ها به زحمت کتابا و جزوه های درسیشون میخونن.بله همینطوره تعداد کسایی که مطالعه دارن بسیار اندکه.خود من تعداد کتابایی که به آخر رسوندم به انگشتای دست هم نمیرسه.هرچقد گلرت کتاب خونده من نخوندم...

داشتم فکر میکردم چرا من رقبت نمیکنم حتی یک متن سه چهار صفحه ای ادبی رو بخونم

جمله اول خوندم بعد نگاهی به ادامه متن انداختم به نظر خسته کننده بود از کلمات قلمبه استفاده کرده بود احساس کردم کل مفهموم متن رو میتونست در دو یا سه خط برسونه.بستمش و به سراغ پیامای تلگرامم رفتم.

فک میکنم این درازه گویی از زمان بزرگ علوی تو ایران رایج شد.آغاز رمان نویسی.درسته بست دادن یک مطلب خودش مهارت عالی هست ولی همه جا جواب نمیده.مخصوصا تو حوصله آدمای امروزی اصلا نمیگنجه.

نمیخوام با این حرفا کتاب نخوندنم توجیح کنم فقط داشتم دنبال دلیلا میگشتم.

راجب این مسله کلی حرف داشتم اما به قول ادبی ها سخن کوتاه میکنم.

دارم سعی میکنم بنویسم و مهارتم در نویسندگی قوی کنم و برای کسایی مثل خودم مطلب بنویسم.

من ازتون میخوام بیاید اینجا با هم کتاب بخونیم.

بیاید مثل من دلایلتون برا کتاب نخوندن بگید.اصلا شاید شما ایده بهتری به جای کتاب و مطالعه داشته باشید.برام نظر بذارید حتما


ate Aterban